سلام به همه ی چشم های قشنگی که دارن خط به خط ما رو دنبال می کنند

من یکی از قدیمی ترین عضو های کانون مرکز چناران هستم ......وقتی یه بچه ی فسقلی بودم با مامانم  اومدم کانون و ثبت نام  کردم اون موقعه هرگز فکر نمی کردم که یه روزی برسه که خودم برای وبلاگ  کانون مطلب بنویسم  .این پست.....یعنی شروع کار من..یعنی اولین قدم برای شروع جاده ای پر پیچ و خم....جاده ای که قراره ما با هم طی کنیم....

نزدیک ترین مناسبتی که وجود داره روز مادر....به همین مناسبت فردا تو کانون مراسم با شکوهی برگزار میشه تا شاید ما بچه ها بتونیم با دست های کوچیکمون یه گوشه از عشق بزرگمون و تقدیم مادرهامون کنیم.....راستی شور و حال بچه های نمایش عروسکی هم گفتنی ست اعضای کودک مرکز چناران یه نمایش عروسکی پنیرک و دارند تمرین می کنند تا روز جشن به مامان های خوبشون تقدیم کنند و بقیه خبرها رو هم فردا براتون می نویسم.

مطلبی زیر  و که یکی از اعضای  کلاس ادبی   نوشته شما هم بخونید جالبه:

هدیه ای برای مادر

خدایا حالا چه کار کنم؟ چه هدیه ای برای مادرم ببرم؟حتما او ناراحت میشه.

شاپرک تو این فکرها بود و نمی  دونست چه کار کند . او با خود گفت : تنها با نوشتن نامه  می تونم حرف دلم و برای او  بگم پس سعی کرد برگی بزرگ از درخت جدا کند تا نامه را برای مادرش بنویسه . نامه را با نام خدا آغاز کرد و ادامه داد : سلام مادرم، سلام ....

سلام به کسی که برای من زحمت بسیار کشیده. مامان جون بگذار با تو راحت باشم.

مامان جون من نتونستم برایت یک هدیه بخرم . رفتم پیش عمو کفشدوزک اما اون گفت : کفش هامون تموم شده. رفتم جای خاله زنبوره اما اون گفت : که عسل هامون تموم شده...مامان جون خیلی دوستت دارم و برات آرزوی سلامتی می کنم. مامان جون نمی دونم به خاطر این که هدیه نخریدم ناراحت می شی یا نه؟ ولی از دست من ناراحت نشو من هیچ تقصیری ندارم. مامان جون  بعد از خدا  اولین کسی که دوست دارم تو هستی. خودت این و خوب می دونی

بعد برگ را تا زد و با برگ دیگه ای  پاکتی درست کرد و نامه رو داخل اون گذاشت بعد دسته گلی از رز چید و همراه نامه به مادرش داد. مادر بعداز این که نامه  رو خواند به شاپرک گفت: حتی اگه هم پیش عمو کفشدوزک و خاله زنبوره نمی رفتی و از همون اول فقط به من می گفتی مامان جون روزت مبارک بیشتر خوش حال می شدم و الان هم خیلی خوش حالم... عزیزم بهترین هدیه برای من اینه که تو دختر خوبی باشی و  توی کارهای خانه  به من کمک کنی. بعد  اون ها همدیگه رو  بغل کردند و بوسیدند و شاپرک واقعا خدا را شکر کرد که مادرش از دست او ناراحت نشده است.

                                                        فرزانه حیران 11 ساله