هدیه ای برای مادر
یکی بود, یکی نبود قصه از اون روزی شد که حس کردم یک نوار سبز احساس دنیا رو احاطه کرده دنیا بوی مهربونی داشت . فقط چند روز مونده بود تا روز تجلیل از او , اون که منبع عشق و محبته نمی دونم تو آسمون ها بهش چی میگن ؟ اما ما زمینیها بهش میگیم مادر ---------همون مادری که همه ی محبتش و نثارم کرد َ همونی که آغوشش همیشه و همیشه برای من باز بوده و هست , همون مادری که همه ی دنیایش من بودم و خواهرم , همون مادری که هررنگی شده بود تا بچه هایش رنگ غم و اندوه و نبینند . حالا تصورکنید خریدن هدیه برای یه همچین مادری اون هم با پول توجیبی های ماهانه برای من چقدر سخت بود --- آخه دلم می خواد همه ی دنیا رو پیشکش مامانم کنم .بهترین چیزی که تونستم پیدا کنم ناب ترین احسا سم بودکه در قالب کلمه ها روی کاغذ حک کردم .
سلام تک ماه آسمون زندگی من ------ سلام مامان قشنگم
نمی دونم چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ این روزها خیلی بهت فکر می کنم به چشمهات که عشقی به وسعت دریا رو توی خودشون جا دادن ؟ به حرفهات که همیشه از روی اوج احساس یا اوج عصبانیت یا خوشحالیه-- یادته بهم میگفتی خورشید من ؟ این خورشید از تو سرچشمه گرفته پس تو باید سرچشمه اش باشی -- اون موقع که به اندازه ی یک بند انگشت بودم و توی وجودت رشد کردم و دوستت داشتم و از همه مهمتر بهت نیاز داشتم برای قدر دانی نمی دونم چی پیشکت کنم ؟ بهترین چیزی که به نظرم می رسه اینه که قلب من فرش قرمزی باشه که از همین جا پهن بشه تا خود بهشت زیر پای تو . مامان گلم : همه ی هستی من یک قلب پاکه که : اون هم حالا دیگه فرش زیر پای توست .
ملیکا اعتمادی مقدم