به نام خدای همه ی اقاقی ها........

سلام به همه ی دوستای گلم

می دونید این روزهاچه خبره؟؟

امروز تو کانون هر کسی به کاری مشغوله، عده ای در حال درست کردن کاردستی اند...عده ای از بچه ها سر کلاس ادبی اند و عده ای بازی می کنند....در بین این همه شور و هیجان.....  یه چیز دیگه ای هست  که من و کشونده این جا تا براتون بنویسم....

بنویسم از یه نفس...از یه موجود زنده...از یه...

چند روز پیش یعنی درست پنج شنبه بود که بچه های نوجوان کانون نشستند دور هم و روی گلدون ها طرح هایی کشیدند ، طرح هایی که با نگاه کردن به اونا آدم می ره تو عالم بچگی هاش و اونقدر تو رو توی خودت و خاطرات و عالم بچگی هات گم می کنه که گذر زمان از یادت می ره....و بعد از ساعتی ما گلدون هایی داشتیم رنگارنگ که هر رنگش حکایته یه زندگیه......

بچه ها می خواستن تو کانون یه زندگی جدید به وجود بیارن واسه همین با ذوق و علاقه از خونه هاشون

 از تو باغچه ی پر از لطف وصفای خونه هاشون گل هایی رو قلمه زدند و با دست هایی پر از عشق گل ها رو تو گلدون ها کاشتند.....

و حالا به جز نفس های بچه ها...به جز لبخند های بچه ها...و به جز نگاه بچه ها، چندتا نگاه دیگه و چند تا لبخند سبز دیگه و چندتا نفس دیگه تو کانون رشد می کنند.....

کانون یعنی سر سبزی...کانون یعنی زندگی...و حالا امروز این زندگی و سرسبزی با داشتن سه تا گلدون پر از گل تکمیله.....

و حالا یه پانل اختصاص داده شده به همین گل های خوشگل با اسم " گلی که خواهم کاشت"

تا یه روز دیگه و یه بقچه حرف دیگه

                                                                                                                 ملیکا اعتمادی