اون سحر که می خواستی بری مسجد همه مانع رفتنت شدن اما  تو رفتی . یا د ته وقتی از سر سفره ی

ساده ی سحر بلند شدی  دخترت ام کلثوم   سعی کرد نذاره بری , اما تو رفتی . وقتی  از چار چوب  در

 می گذشتی دستگیره ی در دست به کار شد . یادته یا دته لبا ستو گرفته بود و نمی گذاشت بیرون بری . 

وای پرنده ها چی ؟ جلوت بال و پر می زدند و ا لتماس می کردند وقتی دیدند فایده ای نداره با منقارشون

 لباستو گرفته بودند و می کشیدن که مسجد نری . اما تو رفتی چون می دونستی که باید آخرین نماز تو,

توی محراب بخونی . بعد منا جات و راز و نیاز شبانه همه رو برای نماز صبح بیدار کردی حتی سراغ

اون هم رفتی قاتل و می گم  .نماز شروع شد و فقط به لحظه ی وصال فکر می کردی . توی آخرین سجده

 بود که شقی ترین فرد روی زمین شمشیر پر از کینه و نفرتش و فرود آورد و طنین "فزت و رب الکعبه "

خشت خشت مسجد کوفه رو به لرزه در آورد . وقتی طبیب با لای سرت رسید و گفت خوردن شیر حالت

و بهتر می کنه  بچه یتیم ها با  کاسه های شیر جلوی در خونت صف کشیدند و با گفتن  با با برایت   شیر

 آوردیم  اشک همه ی فرشته ها رو در آوردند .  با همه ی  دردی که  توی وجودت بود گفتی  قاتل   من

اسیر شماست  با او مدا را کنید . به او هم شیر بدهید . آقای خوبم  تو رفتی و خاطره ی جوانمرد یها  ,

مهربونی ها , عدا لت و بزرگواریها تو برامون  به یادگار گذاشتی  . مولای مهربونم , به حق مظلومیتت  

 توی این شب عزیز  شب قدر  برای ظهور  فرزند بر حقت  مهدی صاحب زمان (عج) دعا کن .

                                                                                                        فائزه محمد پور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد