خدا حافظ کانون
اون روز وقتی وارد کتابخونه شدیم پاکتی روی میز کتابدار بود که توجه همه رو به خودش جلب کرد . روی پاکت نوشته شده بود. خداحافظ کانون .
پاکت و باز کردیم نامه متعلق به یک عضو قدیمی بود . ( سمانه غفاری ) با دیدن دستخط سمانه تمام خاطرات حضورش توی کتابخونه برامون زنده شد . دلمون خیلی گرفت .انگار همین چند روز پیش بود که پشت میز کتابدار ایستاده بود و تلاش می کرد زودتر از بقیه ی بچه ها کارت درخواست عضویتش و به خانم مربی برسونه . و انگار همین دیروز بود که به عنوان عضو فعال مرکز معرفی شد و برق نگاه و لبخند قشنگش الگویی شده بود برای بچه هایی که اطرافش بودند .بی صبرانه منتظر بودیم یکی نامه رو بخونه .
روزی که برای اولین بار اسم کانون و شنیدم فکر نمی کردم یک روزی بیاد که جدایی برام این قدر سخت باشه .خیلی سخته آدم از جایی دل بکنه که سالهای زیادی از عمرش و اون جا بوده . اصلا چرا تا این سن اجازه داریم بیاییم کانون مگه بچه ها وقتی بزرگ می شن نیاز به آرامش ندارند.چرا باید از جایی دور بشن که وجود بچه ها , صدای بچه ها و دنیای قشنگ بچگی اون جا هست . همیشه گفتم و می گم خوش به حال بچه هایی که الان میان کتا بخونه . من خیلی چیزها رو توی کانون یاد گرفتم . فرصت تجربه ی خیلی چیزها رو پیدا کردم و گاهی اوقات از تواناییهای خودم تعجب کردم . یاد گرفتم با هم بودن و با هم خوندن و با هم ساختن و . هنوز خاطره ی اردو ها صحنه به صحنه جلوی چشمهامه . گاهی آرزو می کنم کاش بزرگ نمی شدم چون با هر روز بزرگ شدن فرصتهای زیادی رو از دست می دم که خالصانه و عاشقانه دوستشون داشتم . من هم از کانون رفتم . فکر نمی کردم رفتن و خداحافظی اینقدر سخت باشه . شاید دیگه هیچ وقت اون هایی رو که سالها باهم بودیم و نبینم . چه روزهای خوبی بود .لحظه به لحظه با هم خندیدیم , ناراحت شدیم بعضی موقع ها هم تا آسمونها پرواز کردیم . من هم رفتم با همه ی خوبیها و بدیها م . فقط می خوام همه ی اونهایی که تو این سالها دوست داشتن و به من هدیه کردن من و به خاطر کوتاهیهایی که کردم ببخش. آرزو می کنم روزی بتونم جواب همه ی این زحمتها رو بدم . بتونم جبران کنم مهربونی و محبتهای خانم مطیع رو که برای اولین بار کنار شون نقاشی کشیدم واولین رتبه ی کشوری و کسب کردم .خانم نبوی که اولین جمله ها رو کنار ایشون نوشتم و نوشتن ویاد گرفتم .وهیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه زمانی رو که برای اولین بار خانم نبوی با دستهای گرم و مهربونش من و با دنیای عروسکها آشنا کرد و شدم یک عروسک. خانم غلامی که با همه ی صبوریهاش قلب پر اضطرابم و آروم کرد و به من یاد داد که دلنوشته هام وروی کاغذ بیارم . و آقای اکبریان که همیشه اذیتشون کردیم و فقط گفتیم این و میخوایم و اون و میخوایم و ایشون با همه ی وجودشون به حرفهامون گوش می کردن .لحظه های قشنگ بچه بودن با شما گذشت و چقدر شیرین بود .حالا بزرگ شدم ومن هنوز بچه بودن ودوست دارم ,کانون و دوست دارم . دارم می رم اما نه هیچ موقع نمی رم و همیشه پیش کانون و کانونی ها می مونم و دوستشون دارم .
سمانه غفاری
